X
تبلیغات
رایتل
 

آغاز رمضان ...

نظرات (27)

        "به نام بهترین میزبان"

 

 

در جاده ای در حال قدم نهادن هستم ...

قلبم تند تند می زند ...

زمانی که شوق دیدار محبوبی زمینی در دلم می باشد ،  با نزدیک تر شدن به سرای او قدم هایم سست می شود ...

می لرزد ... از ذوق دیدار ...

 

ولی این بار ...

 

چه شگفت انگیز !!!

هر چه نزدیک تر می شوم قدم هایم استوارتر می شود ...

حس می کنم هاله ی دور بدنم پر رنگ تر شده ...

خودم را در آسمان می بینم ...

 

چه شوقی !!!

 

شوق رسیدن به در خانه ی او ...

 

دیگر نزدیک شدم ...

راهی نمانده ...

 

چه عجیب !!!

دیگر راه نمی روم ...

من در حال پرواز کردنم ...

 

شگفتا !!!

سر در خانه ی دوست ...

چه زیباست ...

ابتدایش نوشته شده  : " من همیشه منتظرت هستم ... زودتر بیا ..."

دوباره می خوانم ...

نوشته : " چرا معطل می کنی ؟... می دانی که من مشتاق ترم ..."

خدایا ...

چه شد ؟...

اول که چیز دیگری نوشته بود !!!...

نمی توانم به همین راحتی از آن بگذرم ...

پس دوباره می خوانم ...

نوشته : " چقدر حساسی !!!... انگار منتظری تا من دستت را بگیرم و تورا داخل کنم ؟..."

وای بر من ...

سرم را از شرم پایین می آورم ...

ولی کنجکاوی نمی گذارد ...

دوباره به نوشته نگاه می کنم ...

نوشته شده : " آری ... من همیشه و همیشه منتظرت هستم ..."

 

تازه می فهمم...

آنقدر شگفت زده شدم که از یاد بردم کجا هستم ...

درست آمده ام ...

سر در خانه ی دوست ...

آری ... اوست ...

خود اوست که با من سخن می گوید ...

 

درب خانه اش گشوده است ...

هزاران نفر ... یا بهتر بگویم ... هزاران  فرشته  در آنجا حضور داشتند ...

می پرسم ...

همیشه این درب گشوده است ؟...

لبخندی می زنند و می گویند ...

" مگر اولین بار است که به اینجا می آیی ؟ ... "

خجالت می کشم ...

پیش خودم می گویم ...

" من همیشه می آیم ... ولی همیشه شگفت زده ام ... به دل نگیرید ..."

داخل می شوم ...

وای ...!!!

چه مهمانی پر شکوهی ...!!!

بهتر از این نمی شود ...

همه جمعند ...

از ذوق نمی دانم چه بگویم ...

از خوشحالی فراوان داد می زنم ...

مامان ...

بابا ...

شیوا ...

همه ی فامیل ... همه ی آشناها حضور دارند ...

و شما ...

دوستای خوب من !

 

ناگهان بهت زده می شوم ...

دهانم قفل می شود ...

اینک تمام تنم می لرزد ...

درست می بینم ؟...

آری ...

دوباره توانم را بدست می آورم ...

دستانش را گشوده تا در آغوشم بگیرد ...

چشمانم را می بندم...

به سویش می روم ...

در بغلش خودم را گم شده می بینم ...

آرام آرام چشمانم را می گشایم ...

خوابم یا بیدار ؟...

همه می گویند ... " بیداره بیدار "

 

سلام ...

سلام خدای من ...

سلام خدای بزرگ من ...

 

و او با تمام مهرش لبخند می زند و می گوید ...

"خوش آمدی ... خوش آمدی به مهمانی خدا ... به محفل ما ..."

 

 

 

((  بچه ها بنویسید  عشق... با خط درشت بنویسید... این یک تکلیف شب است...در دفتر مشقتان ... از روی  خدا  صد بار بنویسید ... ))

 

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky